السيد الخميني

104

ديوان امام ( فارسى )

درياى فنا كاش روزى بسر كوى توام منزل بود * كه در آن شادى و اندوهْ مُراد دل بود كاش از حلقهء زُلفت گرهى در كف بود * كه گره‌بازكُنِ عُقدهء هر مُشكِل بود دوش كز هجر تو دلْ حالت ظلمتكده داشت * ياد تو شمع فروزندهء آن محفِل بود دوستان ، مىزده و مست و ز هوش افتاده * بىنصيب آنكه در اين جَمع چو من عاقِل بود آنكه بشكست همه قيد ، ظلوم است و جهول * و آنكه از خويش و همه كون و مكان غافِل بود در بر دل‌شدگان علم حجاب است حجاب * از حجاب آنكه برون رفت بحقّ جاهِل بود عاشق از شوق به درياى فنا غوطه‌ور است * بىخبر آنكه به ظلمتكدهء ساحِل بود چون بعشق آمدم از حوزه عِرفان ، ديدم * آنچه خوانديم و شنيديم همه باطِل بود